X
تبلیغات
رایتل

آواز قو..

دست نوشته هایم در روزهای تنهایی....

سر زده بیـــــــا....


ســــر زده بیــــــا …

کمــــــﮯ آشفتــــگی بــــد نـیست …
آن وقــــــت …
تکــــــاندن ِ شانــــــه هاﮮ ِ پُـر غُـبــــــار
و مُرتب کردن ِ موهــــــاﮮ ِ پریـشــــــانت ،
بهانـــــــﮧ اﮮ مـﮯشود براﮮ ِ زندگـــــــﮯ . . .
.

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 27 آبان 1395 ساعت 14:31 | نویسنده: زهرا سادات .. | چاپ مطلب
نظرات (3)
سه‌شنبه 2 آذر 1395 23:45
دل سوختگان
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عادتی شده برایم از رفتن نوشتن، از دلتنگی ، از بی معرفتی...
می دانی چرا؟
چون این روزها پای حرف های هر که نشستم دلتنگ بود، از بی معرفتی گفت و سعی داشت خاطرات یک آدم رفته را از یاد ببرد....
عزیز جان
این قصه ها قصه نیست واقعیتی ست که یک شهر را دچار کرده...
این ها را بخوان و بدان که عشق ورزیدن مهارتی ست اکتسابی به تمرین و ممارست...
و حاصلش آرامشی ست بینظیر اگر سازنده ترین گونه عشق را ابراز کنی...
بدان که هر رابطه ای دچار اشکال و تردید و تکرار میشود
مهم ماندن و درست کردن است که شجاعتی ستودنی میخواهد
و از ابتدا رفتن کار ترسوهاست....
بدان که راه رفتن گزینه ای ست که گاه به نجات دو نفر می انجامد اما انتخابش را بگذار بعد از تمام تلاش ها...
و اما خیانت.... در همه ادیان ها، در همه فرهنگ ها، در همه کشورها خطایی ست نا بخشودنی...
چرا....؟ چون کسی که خیانت می کند در مرحله اول خائن به خویشتن خویش و خائن به روح خویش است....
و در مرحله دوم حقی از طرف مقابل بر گردن دارد که دنیای انعکاس رفتارها آن را به شکل بدتری از او باز پس میگیرد...
اما تو از سر ترس، وفادار نباش
تو وفادار به خویشتن باش و وفادار به ذات عشق...
می نویسم تا ابعاد احساس آدم ها را برایت بازگو کنم
که بدانی زمانی که دوست میداری چه دنیای زیبایی می سازی
و زمانی که بذر بی مهری میکاری چه برداشت می کنی....
و بدان که گفتگو دروازه صلح است خواه وصل بیاورد خواه فصل...
شاید ندانی اما تو می توانی سازنده دنیایی پر عشق تر باشی
یا حداقل از ادامه این روند سقوط انسانیت و اخلاق با ابزار عشق جلوگیری کنی
برایت خواهم نوشت تا روزی که بالاخره قدرت عشق را باور کنی
و بدانی تنهایی بلایی ست که خود بر سر خود آوردیم آنگاه که قدر عشق را ندانستیم


" پریسا زابلی پور "
پاسخ:
شنبه 29 آبان 1395 08:00
احمد-ا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
زندگیست دیگر...
همیشه که همه رنگ‌هایش جور نیست ،
همه سازهایش کوک نیست ،
باید یاد گرفت با هر سازش رقصید ،
حتی با ناکوک ترین ناکوکش،
اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن،
حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد،
به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند ،
به این سالها که به سرعت برق گذشتند،
به جوانی که رفت،
میانسالی که می رود،
حواست باشد به کوتاهی زندگی،
به پاییزی که می رود،
زمستانی که از سر می رسد و تمام می شود و کم کم، بهار میآید و تابستان!
ریز ریز،
آرام آرام،
نم نمک...
زندگی به همین آسانی می گذرد.
ابرهای آسمان زندگی گاهی می بارد گاهی هم صاف است،
بدون ابر بدون بارندگی.
هر جور که باشی می گذرد،
روزها را دریاب...
پنج‌شنبه 27 آبان 1395 14:59
قاصدک عاشق
امتیاز: 0 0
لینک نظر
پاسخ:
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.