X
تبلیغات
رایتل

آواز قو..

دست نوشته هایم در روزهای تنهایی....

به قشنگی تو...


هیچ کس

نمی توانست مرا به کشتن دهد  !


هیچ کس

بــه 

قشنگـی

" تـــو" 

مـرا

نکشت ...


تاریخ ارسال: سه‌شنبه 11 خرداد 1395 ساعت 13:25 | نویسنده: زهرا سادات .. | چاپ مطلب
نظرات (7)
پنج‌شنبه 13 خرداد 1395 00:00
پویا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ای کاش کسی باشد و
کابوس که دیدی
در گوش تو آرام بگوید خبری نیست
یا کاش کسی باشد و آرام بگوید:
دستان من اینجاست
ببین دردسری نیست

مهدی_فرجی
پاسخ:
بسیار زیبا....
سپاس
چهارشنبه 12 خرداد 1395 22:45
دل سوختگان
امتیاز: 0 0
لینک نظر
یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا ، آب ، زمین
مهربان باشم ، با مردم شهر
و فراموش کنم ، هر چه گذشت
خانه ی دل ، بتکانم ازغم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر ،تار کدورت ، از دل
مشت را باز کنم ، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم
یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق ، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش ، نگردد فردا
زندگی شیرین است ، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ، شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم ، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم ، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم
یاد من باشد فردا حتما
به سلامی ، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل ما را با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست
یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم ، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ، مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست ، که نیست ، پس از آن فردایی ...

"سهراب سپهری"
پاسخ:
چهارشنبه 12 خرداد 1395 17:56
مینا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
درودها مهربانو
زیبابود
در صورتی که شاعر این شعرها شما نیستید لطفا نام شاعر را درج کنید.

پاسخ:
سلام بر عزیز دل..
سپاس از حضورتان....
چشم حتما.
چهارشنبه 12 خرداد 1395 10:06
دل سوختگان
امتیاز: 0 0
لینک نظر
و عشق را . . .
به یک بی توجهی . . .
می توان کشت . . !!

پاسخ:
صد درصد..
چهارشنبه 12 خرداد 1395 10:03
دل سوختگان
امتیاز: 0 0
لینک نظر
دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان کرد
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
آنچه سعی است من اندر طلبت بنمایم
این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
دامن دوست به صد خون دل افتاده به دست
به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد
عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت
نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد
سر و بالای من آنگه که درآید به سماع
چه محل جامه ی جان را که قبا نتوان کرد
نظر پاک تواند رخ جانان دیدن
که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد
مشکل عشق نه در حوصله ی دانش ماست
حلّ این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدی است که آهسته دعا نتوان کرد
به جز ابروی تو محراب دل حافظ نیست
طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد

"حافظ"
پاسخ:
بسیار زیبا...
سه‌شنبه 11 خرداد 1395 16:57
احمد-ا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
... و تنها
همین
شکستنت ...
کشتن
ما شد ...

« بی تو شهرم قفس است ای همه آزادی من / غم مرا همنفس است ای همه شادی من / بی تو آوارم و در خویشتن ریخته ام / ای همه سقف و ستون و همه آبادی من ... /
پاسخ:
سه‌شنبه 11 خرداد 1395 14:00
مهربانو
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بسیار زیبا
دست مریزاداشعارت یکی از یکی دیگر زیباترست
از خواندنشان واقعا لذت میبرم.مرحبا
پاسخ:
ممنون مهربانم..
شمالطف دارید.
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.